off
هیچ چیز بدتر از مردن در یک شهر سردسیری نیست، شهری که سرمایش تا مغز استخوان آدم را درد بیاورد و خوشبختی اش محدود شود به اینکه کنار بخاری خانه ات لم بدهی و چای گرم بنوشی، در غیر این صورت حتا نمی توانی فرصت یه قدم زدن شاعرانه در خیابان های برف گرفته را داشته باشی، چون سرما مجالت نمی دهد، چون سرما از هر چه پوشیده باشی رد می شود و در جانت رسوخ می کند. در این وضعیت هیچ چیز بدتر از مردن نیست. نه اینکه مرده در عذاب باشد. معنی این حرف را وقتی در مراسم تدفین یک تازه جوان درگذشته در یک شهر سردسیری شرکت کرده باشی متوجه خواهی شد. هوا گرگ و میش است و پیش نماز جمله ها را یکی در میان می خواند تا زودتر بروند سراغ اصل مطلب، مرده در یک تپوی نیمه کهنه پیچیده شده، جوانی 34 ساله که در عین خوشبختی ناگهان عجلش رسیده و با سکته ی مغزی همراه با ایست قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرده. لا اله الا الله لا اله الا الله لا اله الا الله... این جمله به کرات تکرار می شود و افراد شرکت کرده در مراسم با حالتی نیمه دونده پشت سر مرده ی در پتوی نیمه کهنه پیچیده شده سنگ قبرها را یکی پس از دیگری لگدمال می کنند. زن ها در شیون کردن با هم رقابت دارند و اگر صدای یکی بلند شود دیگران هم به تقلید از اولی شروع به فریاد زدن می کنند. اینجا شهری سردسیریست و من زبانشان را نمی فهمم. تنها یکی دو جمله که می گویند: منزل نو مبارک و من حالا بی تو چه کنم؟ مرحوم را روی زمین می گزارند. در میان دود بخار دهان هایی که به وی نزدیکترند و دود سیگار آنها که دورترند یک سری دعاهای مرسوم خوانده می شود. زن ها گوشه ی دیگری نشسته اند و یکدیگر را در آغوش کشیده اند. نمی توانم از این فاصله داخل قبر را ببینم. نمی دانم چرا مردها اینطور با حرص و ولع دور قبر جمع شده اند و مثل صف یارانه تلاش می کنند از دیگری جلو بزنند. روضه خوان مرثیه و تشکر از اقوام از راه دور آمده را با هم ترکیب می کند و به خورد جمع می دهد. هوا سرد است. از آن سرماهای استخوان سوز. همه ی این اتفاقات در کمتر از بیست دقیقه رخ می دهد. آخرین بیل های خاک را روی جنازه می ریزند به زور از بین پای مردان می بینم که چطور قبر خالی پر می شود و همه چیز تمام. نمی دانم چند نفر از افرادی که در مراسم هستند به این فکر می کنند که یک روز هم دکمه ی off آنها زده خواهد شد و تمام. مثل یک عروسک که باتری اش ته بکشد و وسط بازی آدم را قال بگزارد. مثل یک لحظه که بی هوا برق برود و مطلب نیمه کاره ات روی صفحه ی کامپیوتر درست در نقطه ی اوج دود شود. مرگ می آید از همان مسیری که از قبل تعیین شده. مردها کم کم دور قبر را خالی می کنند نوبتی هم که باشد نوبت زن هاست. خاکی که همین چند دقیقه پیش به کمک بیل ها در قبر ریخته شد حالا توسط زن ها بیرون کشیده می شود. زل می زنم به صورت زن مرحوم که ساکت و بدون اشک با دستهای استخوانی خاک را نوازش می کند. حالم بد است. بر می گردم . پتوی نیمه کهنه ای در دست مردی ژنده دور می شود.
