تبليغاتX
گیسو تر از باران گیسو تر از باران
 

چه سال بی هیجانی...

  • دسته بندی:

 

ای زمین باور نکن نوروز را  

چارفصلت در زمستان مرده است

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
  • off

    • دسته بندی:

     

                                

    هیچ چیز بدتر از مردن در یک شهر سردسیری نیست، شهری که سرمایش تا مغز استخوان آدم را درد بیاورد و خوشبختی اش محدود شود به اینکه کنار بخاری خانه ات لم بدهی و چای گرم بنوشی، در غیر این صورت حتا نمی توانی فرصت یه قدم زدن شاعرانه در خیابان های برف گرفته را داشته باشی، چون سرما مجالت نمی دهد، چون سرما از هر چه پوشیده باشی رد می شود و در جانت رسوخ می کند. در این وضعیت هیچ چیز بدتر از مردن نیست. نه اینکه مرده در عذاب باشد. معنی این حرف را وقتی در مراسم تدفین یک جوان تازه درگذشته در یک شهر سردسیری شرکت کرده باشی متوجه خواهی شد. هوا گرگ و میش است و پیش نماز جمله ها را یکی در میان می خواند تا زودتر بروند سراغ اصل مطلب، مرده در یک پتوی نیمه کهنه پیچیده شده، جوانی 34 ساله که در عین خوشبختی ناگهان عجلش رسیده و با سکته ی مغزی همراه با ایست قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرده. لا اله الا الله  لا اله الا الله لا اله الا الله... این جمله به کرات تکرار می شود و افراد شرکت کرده در مراسم با حالتی نیمه دونده پشت سر مرده ی در پتوی نیمه کهنه پیچیده شده سنگ قبرها را یکی پس از دیگری لگدمال می کنند. زن ها در شیون کردن با هم رقابت دارند و اگر صدای یکی بلند شود دیگران هم به تقلید از اولی شروع به فریاد زدن می کنند. اینجا شهری سردسیریست و من زبانشان را نمی فهمم. تنها یکی دو جمله که می گویند: منزل نو مبارک  و من حالا بی تو چه کنم؟ مرحوم را روی زمین می گزارند. در میان دود بخار دهان هایی که به وی نزدیکترند و دود سیگار آنها که دورترند یک سری دعاهای مرسوم خوانده می شود. زن ها گوشه ی دیگری نشسته اند و یکدیگر را در آغوش کشیده اند. نمی توانم از این فاصله داخل قبر را ببینم. نمی دانم چرا مردها اینطور با حرص و ولع دور قبر جمع شده اند و مثل صف یارانه تلاش می کنند از دیگری جلو بزنند. روضه خوان مرثیه و تشکر از اقوام از راه دور آمده را با هم ترکیب می کند و به خورد جمع می دهد. هوا سرد است. از آن سرماهای استخوان سوز. همه ی این اتفاقات در کمتر از بیست دقیقه رخ می دهد. آخرین بیل های خاک را روی جنازه می ریزند به زور از بین پای مردان می بینم که چطور قبر خالی پر می شود و همه چیز تمام. نمی دانم چند نفر از افرادی که در مراسم هستند به این فکر می کنند که یک روز هم دکمه ی off آنها زده خواهد شد و تمام. مثل یک عروسک که باتری اش ته بکشد و وسط بازی آدم را قال بگذارد. مثل یک لحظه که بی هوا برق برود و مطلب نیمه کاره ات روی صفحه ی کامپیوتر درست در نقطه ی اوج دود شود. مرگ می آید از همان مسیری که از قبل تعیین شده. مردها کم کم دور قبر را خالی می کنند نوبتی هم که باشد نوبت زن هاست. خاکی که همین چند دقیقه پیش به کمک بیل ها در قبر ریخته شد حالا توسط زن ها بیرون کشیده می شود. زل می زنم به صورت زن مرحوم که ساکت و بدون اشک با دستهای استخوانی خاک را نوازش می کند. حالم بد است.  بر می گردم . پتوی نیمه کهنه ای در دست مردی ژنده دور می شود.

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: شنبه یکم بهمن 1390
  • فوتبال

    • دسته بندی:

     

     

    هر چه به متصدی فروش بلیت اصرار کردم که جایی در همان اتوبوس ساعت شش برایم جور کند نشد که نشد و آخر با بلیت ساعت شش و نیم نشستم روی صندلی های ترمینال به انتظار، پسری که مبتلا به عقب افتادگی جسمی بود روی ردیف جلویی نشسته بود و گه گداری بر می گشت و به من لبخند می زد.

    تلویزیون ترمینال خیل تماشاچی هایی  که برای بازی پرسپولیس و نفت در ورزشگاه آزادی جمع شده بودند را نشان می داد. کریمی طبق چند بازی اخیر روی نیمکت ذخیره ها نشسته بود و من در دلم می گفتم اگر سیاست پایش را زندگی ما بیرون می کشید چه می شد؟

    در همین حین دختری با کفش های پاشنه بلند و اندام ترکه ای و لباس تنگی که برآمدگی هایش را به وضوح نشان می داد به سمت من می آمد و دو پسری که تازه در چند ردیف جلوتر بار و بنه شان را می گذاشتند روی صندلی ها خیره بودند به باسن دختر و موهایی که از پشت سرش ریخته بود تا پایین کمر و رنگ بلند جذابی داشت. تماشاچی های ورزشگاه یکپارچه فریاد زدند شیییره... دو پسر مشغول حرف زدن با هم شدند و پسری که عقب مانده ی جسمی بود چشمش افتاد به دختر که حالا داشت از مقابل من رد میشد و می رفت که با پسری که در ردیف پشتی ام لم داده بود روی صندلی و چند لحظه ای یکبار سعی می کرد خودش را جمع و جور کند دست بدهد و کنارش بنشیند. پسر عقب مانده آب دهانش را پاک کرد و با تکان تکان هایی که مدام در سرش بود برگشت به وضعیت قبلی. ورزشگاه کمی آرام شده بود و بازیکن ها به هم پاس های کوتاه می دادند. یک نفر کنار ستون بزرگی که پر از پریز برق بود و رویش نوشته بودند محل شارژ تلفن همراه با سرو وضعی آشفته ایستاده بود و فندک اتمی اش را مدام بین انگشتانش می چرخاند. طولی نکشید که مرد دیگری با ریش از ته تراشیده شده و یک کاپشن سیاه چرمی که مدلش بر می گشت به دهه ی هفتاد به ستون نزدیک شد و پیش از آنکه به مرد برسد سعی کرد حالت چهره اش را عوض کند، یکی دو جمله ای بین آنها رد و بدل شد و مردی که سرو وضع آشفته داشت چند هزار تومنی با حالت عاجزانه گذاشت کف دست مرد دیگر و با هم به راه افتادند سمت خروجی ترمینال .

    تماشاچی های ورزشگاه فریاد می زدند: علی دایی و من و پسرک عقب مانده به هم لبخند زدیم. پسری که یکی دو صندلی آن طرف تر روی همان ردیف من نشسته بود سعی می کرد حواسش را معطوف کند به جزوه های قطوری که در دست داشت و با یک دستش محکم جعبه ی کفش پومایش را چسپیده بود. و من می دیدم که مردی که در ردیف پشت سرش نشسته چطور تلاش می کند جیب پسر را خالی کند، تماشاچی ها فریاد می زدند: هوووووووو... و دوربین بسته ی داور را نشان می داد که کارت زرد را بالای سرش گرفته بود. پسر عقب مانده بریده بریده گفت:چ چ چی شد؟ و من فقط لبخند زدم و حس کردم  از بیرون چقدر مضحک به نظر می رسم. زنی که با بچه اش و یک پیرزن همراه سعی می کرد خودش را روی دو صندلی خالی بغل من جای دهد با تشر گفت: خانم چمدونت و نمی تونی بزاری اون طرف تر؟ و بعد با زور از فاصله ی بین صندلی و چمدان رد شد.

    شروع کردم بدون دلیل دکمه های موبایلم را فشار دادن. دختر و پسری که پشت سرم نشسته بودند زدند زیر خنده و من از انبوه حس بدی که داشت کلافه ام می کرد از روی صندلی بلند شدم، توپ می رفت به سمت دروازه ی نفت و تماشاچی ها با صدای بوق و سوت تشویق می کردند، خیره شدم به توپی که می رفت تا در قلب دروازه جای بگیرد - چنین صحنه هایی را حتا اگر بی طرف باشی نباید از دست داد- اما در کمال ناباوری از بالای آن خارج شد، من از صندلی ها فاصله می گرفتم و پسرک عقب افتاده فریاد میزد: گو گو گو زدن

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: سه شنبه دهم آبان 1390
  • دوستت دارم

    • دسته بندی:

     

    می نویسم و تو نیستی. می نویسم و می دانم وقتی که این جملات زندگی می یابند تو در سیاهی شب برای سکوت قصه می بافی. همان سکوتی که دوستش دارم. همان سکوتی که تو را فرق می دهد با تمام مردان عالم. همان سکوتی که دیگران را خسته می کند و مرا عاشق. تو در دل شب رفته ای برای زندگی کوچکمان مثل شوالیه ی قصه ها کمی نور بیاوری از سرزمینی که شاید دور نیست. شاید به قدر مساحت چند خیابان بیشتر نشود ولی آنقدر هست که تا سپیده ی صبح از من دورت کند.

     

    من خوشبختم. بگذار تمام عالم این را بداند که با تو چه طعمی دارد لحظات. بگذار بدانند و حسادت کنند به داشتنت. به داشتن تو که حالا بیست و ششمین آغازت را تجربه می کنی، تو که حالا تمام داشته های منی از دنیا، و من چقدر قانعم به داشتنت. می خواستم به تمام آنها که تو را می شناسند و نمی شناسند بگویم و برایت جشن مفصلی بگیرم. می خواستم تمام خیابان های شهر را بگردم و همه ی آن چیزهایی که دوست داری برایت هدیه بخرم. می خواستم لبخندت را ببینم وقتی که شمع های کیکی چند طبقه را فوت می کنی و آرزوهای بزرگ می کنی. می خواستم ولی... یاد آن داستان غریب هدیه ی سال نوی کتاب های درسیمان می افتم. یادم می افتد تنهاییم. یادم می افتد که زندگی سخت است. یادم می افتد که تو گفته ای نترس تمام اینها یک روز تمام می شود. یادم می افتد که چقدر دوستت دارم. دنیای کوچکی دارم، تنی خسته، روحی عصیان گر، که همه اش از آن تو

     

     

    2. شعر:

     

    ميوه هايي كه مي افتند

    به درخت باز نخواهد گشت

     

    آغوش تو ادامه ي تابستان است

    كه مرا در خودش فرو مي ريزد

    در آيينه هاي جوان سالی ام

    در حال قدم زدني

    با آن دوچرخه ي زنگي

    و سبد کوچک عصرانه

     

    کمی بعد

    پشت در پا می کوبی

    من در آينه سرخاب مي زنم

    تو می گویی: زیبایی!

     

    تمام میان سالی

    به چشمانت اعتماد می کنم

    آینه های تو در تو

    بچه ها هنوز نرسيده اند

    من خطوط چهره ام را در آينه تكرار مي كنم

    تو از دور برايم دست تكان مي دهی

    ادامه ي تابستان بازوانش را تنگ تر مي كند

    و ميوه ها سقوط مي كنند

     

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: سه شنبه پانزدهم شهریور 1390
  • رو به روی خودم ایستاده ام

    • دسته بندی:

    امروز صبح از خواب که بیدار شدم در آینه نگاه کردم و حس کردم یک سال پیرتر شده ام. ما پیر که می شویم فراموش می شویم.   31 خرداد 90

     

     

     شعر:

     

    کنار می آیم

    هر چند که لبخند تزریقی ام

    به خورد آینه نرود

    و این مداد مشکی

    فکری به حال ورم  پلک هایم نکند

    برای امروز برنامه های زیادی دارم

    سفارش کیک

    شمع

    گل

    لیست بلند بالای اسامی

    و یک تلفن

    با شماره گیری قدیمی و سفت

    شاید بد نباشد

    کسی را بیاورم

    با انگشتان کشیده و باریک

    تا مثل سال های قبل تمام شماره ها را بگیرد

    و در ساعتی نامعلوم

    ناپدید شود

     

    چراغ ها را خاموش می کنم

    روشنی شمع

    سایه ام را کنارم می کشد

    هر دو به در خیره می شویم

    هر دو دست هایمان را می ساییم

    هر دو ناخن هایمان را می جویم

    هر دو سکوت می کنیم

    و در مقابل شمعی که رو به خاموشی ست

    به خواب می رویم

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: سه شنبه سی و یکم خرداد 1390
  • دلگیر نیستم!

    • دسته بندی:

     

                                                              

    ۱.

    نه اینکه هیچ چیز این زندگی به دل آدم خوش نیاید، نه، ولی خیلی وقتها اتفاقات عنان از دست تو می

    گیرند و زندگی شبیه به دوئلی می شود که اگر نکشی کشته می شوی. پس شاید خیلی هم عجیب

    نیست که تازگی ها آدم ها به نظرم عجیب و غریب شده اند و تا وقتی به کارشان بیایی دندان نیششان

    کار می کند. و آن روز که تکه و پاره شدی روز آرامش توست. چون رهایت می کنند و می روند. مثل خیلی

    از دوستان عزیزی که جای پایشان هر چه می کنیم از روی صورتمان نمی رود. خدای رحمتشان کند اگر

    چه ما برایشان فاتحه نمی خوانیم.

    ....................

     

    ۲.

    به دوستانی که در زمینه ی شعر سپید فعالیت می کنند یا نمی کنند و همه ی شعر دوستان توصیه می

    کنم نگاهی به مجموعه ی عکاس دوره گرد نوشته ی حامد رحمتی که به تازگی توسط انتشارات آهنگ

    دیگر به چاپ رسیده بیاندازند.   

        

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: دوشنبه هشتم فروردین 1390
  • همین جا لای انگشت هایت

    • دسته بندی:

     

     

     

    زندگی بوی خواب می دهد. خواب کسی که سالهاست از کابوس هایش گریزان است.

    هوایت را دارم. هوایم را داری. شاید همین می توانست کافی باشد اگر ما موجودات

    قانعی بودیم. قانع به خواب. قانع به زندگی. به رو در روی هم نشستن و لبخند زدن. اما

    خوب که نگاه می کنی همه چیز پیچیده تر از آنیست که فکرش را می کرده ای و کلمات

    درد مشترکی را به جانمان می ریزند و تنها من و تو می دانیم که چیست. سالها از پی

    هم می آیند و می روند. می بینی؟ داریم در کنار یکدیگر پیر می شویم. و اگر دروغ نگفته

    باشم من همیشه به این فکر می کنم که پیری چه شکلیست؟ می ترسم. از همه ی

    اتفاقات نیفتاده و روزهای نیامده. از همه ی حرفهای نگفته و کارهای نکرده. همیشه می

    ترسم حتا گاهی از تو، از تو با آن نگاه پیچ در پیچ و رازهایی که در دلت داری. می ترسم از

    اینکه یک لحظه نباشی و من با سرگیجه هام بیافتم به جان زندگی، بیافتم از دل و دماغ،

    بیافتم از پا، از پا در می آیم اگر نباشی. اگر زمان فاصله بیاندازد بین لحظه های

    مشترکمان. ببین من از زندگی می ترسم، از خواب، از کابوس، حواست هست؟ منم،

    همان عصیان افتاده در پیراهن زن، همان دیوانه ی کم حواس که تنها نشانی تو را بلد

    است. با توام ایستاده تمام قد به احترام و عشق،... همه ی عمر

                                           

     

    تنها یک گوشه ی امن کافیست. می شود با تو بهانه داد دست خیلی ها. بگذار خیلی ها بروند مثل

    خیلی های دیگر که پیش از این رفته اند. چه اهمیتی دارد؟ برای آنها که مانده اند دست تکان می دهیم.

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389
  • پنجره ای رو به خیابان

    • دسته بندی:

     

    - سلام

    نمیدانم چرا دیگر حوصله ی مجاز و این فضای مجازی را ندارم. شاید چون

                                            دنبال حقیقت می گردم!

    نه اینکه بگویم همه چیز تعطیل

    نه

    ولی اگر نبودم

    یا به روز کردید و نیامدم پای هیچ چیز نگذارید جز... اینکه باید برای باد شال گردن ببافم

     

    - شعر:

     

    تو را از ستون باریکی

    در آخرین صفحه ی روزنامه جدا کردم

    با سمت قرمز آهنربا

    چسپاندم به سفیدی یخچال

    تا هر صبح

    بعد از خوردن قهوه ای تلخ

    شیرینی نگاهت را به جان بخرم

     

    نمیدانم چقدر شبیهی

    به این عکس روتوش شده

    بعد از چند بار

    چند سال

    نبودنت

    سخت است

    تلخ است

    قهوه

     

    اگر پیدایت کنم

    باز هم به آن کافه ی قدیمی می رویم

    مهمان من

    اصلن شاید تمام میزها را کرایه کردیم

    و من کسی را آوردم

    تا عکس تازه ای بیاندازد

    از تو

    وقتی که عمیق می شوی به خیابان

    و می گویی

    این آدم ها با این عجله کجا می روند؟

                                                     

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389
  • باید زودتر از این ها می آمدم

    • دسته بندی:

     

    سلام

     

    هر چه هستی باش/ اما کاش.../ نه جز اینم آرزویی نیست/ هر چه هستی باش اما باش

     

     

     

     - و این شعر برای تو

      

    به خانه باز مي گردد

    دستمال مرطوب

    خطوط  را روي چهره اش نقاشي مي كند

    با كشيدن پرده ها

    جهان پشت پنجره مي ماند

     

    ساعتي خلوت

    و آشپزخانه

    هم صحبتي خوب

    آنقدر كه با خرده فرمايش هاي تندش

    مي شود

    مسير تمام رودهايي كه به ظرفشويي ختم مي شوند را تشخيص داد

     

    روزنامه ها به سطل زباله مي روند

    شب

    پيش از روشن شدن آخرين چراغ ها آغاز شده است

     

    پتو را تا گيج گاهش بالا مي آورد

    زن

    مي تواند خودش باشد

     

     

     

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: یکشنبه بیستم دی 1388
  • خواب های زنی دیوانه

    • دسته بندی:

     

    هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است

    حرفی برای گفتن نیست و درد از سر و کولمان بالا می رود

    تو هم سکوت کن

    بگذار تا در خاموشی به هم خیره شویم.

     

     

    شاید باید بگویم سلام

     

    -شعری برای من:

     

    فرصتی مهیا کن

    تا خاموشی آخرین ستاره ها زمانی نمانده است

    برگرد به من

    خواب هایم را از کابوس بیرون بکش

    بگذار این طناب دار

    دستی شود که بر گردنم حلقه می کنی

    جنازه ام را از ساحل بگیر

    به خانه برگردان

     

    من می ترسم

    می ترسم پیش از آخرین بوسه ات بمیرم

    و تو فرصت نکنی

    برایم از فردا بگویی

    که وقت گرفته ای

    که خوب می شوم

    که همین روزها می رویم سفر

    که باید یادت باشد برایم کلیدهای تازه ای بسازی

  • نوشته : سمیرا قطب
  • تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
  • |

    <-blogid->

    سمیرا قطب

    <-blogid->

    http://gisootarazbaran.blogfa.com

    گیسو تر از باران

    گیسو تر از باران

    گیسو تر از باران

    من خواب بودم که کسی گیس هایم را بافت...

    سمیرا قطب / 1365 خورشیدی/ ایران

    گیسو تر از باران

    قالب پرشین وبلاگ

    قالب پرشين بلاگ

    قالب وبلاگ

    free template blog